بانوی جم

خدا یک شاعر بود در آن دم که من و تو را قافیه غزل آفرینش کرد

کوتاه نوشته های اکبر اکسیر
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

------------------

 

من تعجب می کنم 
چطور روز روشن 
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

-----------------------------

 

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

------------------------------

 

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

------------------------------------------- 

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

----------------------------------------

 

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
قسم
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
 
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 
comment نظرات ()
 
........
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
 

من هر روز در تلاشم تا
خاطرم بماند،
و تو هر شب دعا می کنی
که فراموش کنی!
خاطرات مان چه بلا تکلیف اند

 

 

*با تشکر از دوست قدیمیم حدیث


 
comment نظرات ()
 
ایران
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
 

طفلی به نام شادی ،دیری است که گم شده است

با چشمانی روشن براق

با گیسوی بلند، به بالای آرزو


هرکس از او نشانی دارد
ما را خبر کند


این هم نشانی ما:


یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر...


 
comment نظرات ()
 
مرثیه
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
 


بجستجوی تو

بر درگاه کوه میگریم

در آستانه دریا و علف

 

بجستجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چار راه فصول

در چارچوب شکسته پنجره ای

                                  که آسمان ابر آلوده را                                              

 

قابی کهنه می گیرم

.........................

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند                 

تا چند

 ورق خواهد خورد؟

 

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است

و جاودانگی

رازش را               

با تو در میان نهاد                          

 

پس به هیات گنجی در آمدی

بایسته و آزانگیز

گنجی ار آن دست                     

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان                                     

دلپذیر کرده است                                                 

 

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان میگذرد

متبرک باد نام تو

و ما همچنان

دوره میکنیم

 شب را و روز را

هنوز را


 
comment نظرات ()
 
نازلی
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

 نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
    در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
    دست از گمان بدار!
    با مرگِ نحس پنجه میفکن!
    بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»


نازلی سخن نگفت
                        سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...
 

«ــ نازلی! سخن بگو!
    مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را
    در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»
 
نازلی سخن نگفت؛
                        چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...
 

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...
 
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
          مژده داد: «زمستان شکست!»
                                               و
                                                 رفت...
 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢
 

 حمید مصدق :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


 یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


 
comment نظرات ()
 
کم کم یاد میگیری
نویسنده : سمیرا منفرد - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
 

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌ گیری که بوسه ‌ها قرارداد نیستند

و هدیه ‌ها، معنی عهد و پیمان نمی ‌دهند.

 

کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می ‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می ‌گیری که خیلی می ‌ارزی.


 
comment نظرات ()